شوی لباس
چهارشنبه 27 آذر با مامان و بابا رفتیم شوی لباس خاله مهسا و خاله زهرا و خاله فاطمه(همون که عروس شده)...
مامان از صبح داشت یک کارایی توی آشپرخونه می کرد. یعنی داشت از اینا درست میکرد.

بعد از ظهر که شد بابا اومد. حاضر شدیم و یه سینی از اون کیک ها رو هم برداشتیم و زودی راه افتادیم.
توی ماشین خوابیدم و وقتی بیدار شدم بغل مامان، داشتیم از پله ها بالا می رفتیم که خاله مهسا رو دیدم که دم در وایساده بود.
من که تازه از خواب پاشده بودم سر حال سرحال، شیرین کاری هام رو شروع کردم به همه نشون دادم.
کار و کاسبی جمیع هنرمندان رو تعطیل فرموده بودم.
با مامان رفتیم و لباس ها رو دیدیم. خسته نباشید خاله ها خیلی خوشگل بودن
اما تن من نمی شد که .
مامانم بهم گفت که به اینا نیگا کن. کیف ها کار مامانم بود. آخه مامانم قبل از اینکه من بیام هم با خاله ها کار کرده بود.
یه خانومه اومد و همون دم در تا من رو دید دیگه یادش رفت اومده کجا.
من هم که دل هیشکی رو نمیشکونم بهش لبخند زدم. دیگه من رو از مامانم گرفت. بعد رفتم بغل یه آقاهه. آقاهه رو کشتم از بس که نیگاش کردم.
مامان هم از نیگا نیگا کردن من خنده اش گرفته بود.
بابا هم که رفته بود الله اکبر کنه بالاخره اومد. من شیر خوردم و مامانم حاضرم کرد که بریم. خیلی خسته شده بودم.
مامانم اومد عکس بگیره اما من خیلی خوابم میومد و همش چشمم رو میمالیدم. آخرش هم یه عکس با خاله زهرا گرفتم در حال چشم مالیدن و دیگه انقدر خوابم میومد که گریه ام گرفت.

بای بای کردیم
و رفتیم مطب آقای دکتر.
خیلی شلوغ پلوغ بود. همه سرما خورده بودند. با مامان و بابا رفتیم توی ماشین و کلی نشستیم و بازی کردیم تا بالاخره بعد از 3 ساعت نوبتمون شد.
دکتر به من اجازه داد تا از 5 ماهگی فرنی بخورم. هوراااااااااااااااااااااااا


شوی لباس
